❤Love Music❤

چرا حرفاشو باور نکردم...

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..



ღاگه دوست داری بقیه اش رو بخونی اینجا کلیک کنღ
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


عشق واقعی...

 

نخ داخل شمع از شمع پرسید:

چرا وقتی من میسوزم تو هم آب میشی؟

شمــــع گــــــــفت مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من اشک نریز

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


 

عشق

آدم را به جاهای ناشناخته می برد

مثلا

به ایستگاه های متروک

به خلوت زنگ زده ی واگن ها

به شهری که

فقط آن را در خواب دیده...

وقتی عاشق شدی

ادامه ی این شعر را

تو خواهی نوشت...

 

((هر کی فکر میکنه آنقدر عشق رو درک میکنه

که میتونه واسه این دکلمه یه ادامه بنویسه

لطف کنه و تو دل نوشته ها واسه من بنویسه...))

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


و اما این بار...

 
این بار دلم
نه براے آدمے ...
نه براے ملکے ...
نه براے عشقے ...
نه براے چیزے ...

که دلم براے خودم تنگ شده است
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


من و تو...

من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه

 
   
   


چراغ خنده‌هامون خیلی وقته سوت و کوره
من و تو.. من و تو .. من و تو..
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه‌هاییم ، هم صدای بی صداییم

نشستیم خیلی شب‌ها قصه گفتیم از قدیما
یه عمره وعده‌ها افتاده از امشب به فردا
تمام وعده‌ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
دیگه هیچی نمی‌مونه برای گفتن ما
من و تو.. من و تو .. من و تو..
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه‌هاییم ، هم صدای بی صداییم

گل‌های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه
گل‌های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اون‌هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من و تو.. من و تو.. من و تو.. من و تو..

شاعر: اردلان سرفراز

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


چشمان رنگی من

"دل نوشته ای از خودم"

می نویسم...

می نویسم تا بدانی چه گذشت آنروز ها...

آن روز فراق و جدایی,آن آن روزی که چشمانم در انتظار چشمانش با آسمانها پرواز کرد اما اما چشمانش را نیافت...

پرنده بود اما...

 

 


ღاگه دوست داری بقیه اش رو بخونی اینجا کلیک کنღ
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


شانه های تو...

سر بروی شانه های مهربانت میگذارم

عقده ی دل میگشایم گریه ی بی اختیارم

از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


غرور بیجا

تقدیم به دوست عزیزم نسیم

این داستان واقعی ایه و بخشی از زندگی یه نفره...

یک روز وقتی عروسی بودم منو دید و عاشقم شد اما من نسبت بهش بی توجه بودم چون شنیده بودم هر چند نسبت به پسر ها بی توجه باشی اونا بیشتر بهت توجه میکنند همین طور هم شد خونه مون تقریبا نزدیک هم بود تو تمام عروسی هایی که میرفتم اون اونجا بود هرجا که میرفتم اون دنبالم میکرد و من هم حتی یک نگاه ساده هم بهش نمیکردم هر روز می اومد دم در خونه مون و منو نگاه میکرد ۲ سال تمام بدین ترتیب گذشت تا اینکه یک روز دوستم بهم گفت برای اینکه بیشتر بهت توجه کنه برو به پدر و مادرش بگو که مزاحمم میشه منم همین کارو کردم و این کارو سپردم دست عمه ام و بهشون زنگ زد تو خونه شون غوغا به پا شد صدای دعوا از دور می اومد داشتم از کاری که میکردم پشیمان میشدم اما دوستم بهم اهمیت نداد پسری که ۲ سال عمرش را برای من گذاشت اینجوری بهش جواب بدم واقعا گناه بود اما احساس میکردم بیشتر مورد توجهش قرار میگیرو یک روز عروسی یکی از فامیلهایم دعوت بودم اونم اونجا بود بازم نگاهم میکرد اما نگاهش یه جوری بود مثل گذشته نبود اخه من تو این دو سال به نگاه هاش عادت کرده بودم هیچوقت اونجوری نبود کم کم نگاه هاش از من کم شد تا این که اصلا نگاهم نمیکرد پسر خوبی بود اما نمیدونم چرا اینطوری شده بود داشتم میمردم میخواستم بهش بگم که منم بهش عادت کردم به نگاه هاش عادت کرد اما نمیتونستم چون غرورم اجازه نمیداد یک بار تو رقص کردی خواستم برم دستشو بگیرم اما اون زود بیرون اومد و بیتوجهی کرد دلم میخواست گریه کنم پشیمان بودم از کاری که کرده بودم اما فایده ای نداشت دیگه نمی اومد دم در خونه مون . 

یک روز که لا خونوادمون عروسی بودیم اون اونجا بود احساس میکردم که داره نگام میکنه از خوشحالی داشتم پر در می آوردم  اما نگاهش به دختری بود که کنار من نشسته بود بعد از غذا رفتم پیش اون دختر فهمیدم که اون دوست دخترشه و خیلی هم دوستش داره بهش گفتم تا حالا اون پسر بهت نگفته فرقت با بقیه چیه اون دختر گفت :آره گفته که تو غرور بیجا نداری دلی عاشق داری که باهات صادقه و من تا آخر عمر دوست دارم بهش گفتم پس قدرشو بدون و هیچ وقت به حرف بقیه گوش نده و غرور بیجا رو بکار نبر تا ...حرفمو قطع کردم و رفتم اشک تو چشام جمع شد و برای خودم متاسف شدم و باصدای بلند گجریه کردم تا دیگران بدونند چقدر دوسش داشتم اما افسوس که غرور بیجای من و حرفای دیگران و سادگی من باعث شد تا اولین کسی را که از ته دل دوست دارم رو از دست بدم من اینگونه بودم و اینطور شدم پس عبرت بگیرید از داستان زندگی من..

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


Love & Ego


Love &Ego


بعضی وقتها عشق بری یک لحظه هست بعضی وقتها عشق



ما
روزی از روزها جزیره ای بود.

 

.جاییکه همه احساسات اونجا زندگی می کردند.


روزی طوفانی شدید در دریا رخ داد.


و جزیره داشت زیر آب می رفت


هر احساسی ترسیده بود الا عشق


یک قایق برای فرار ساخت.


همه احساسها سوار قایق شدند..

 

 
تنها یکی از آنها ترک کرد


..عشق پیاده شد ببیند اون چه کسی است؟


آن غرور بود.



عشق تلاش کرد و تلاش کرد اما غرور هیچ تکانی نخورد.


آب بالاتر می اومد.

 

همه از عشق می خواستند که ولش کنه و سوار قایق بشه اما عشق برای

 

 

عشق ساخته شده.


بالاخره همه احساسها فرا کردند و عشق با غرور در جزیره مردند.


عشق بخاطر غرور مرد!.

 

 

بنابراین غرور را بکش و عشق را نجات بده ...

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


شکستن غرور

 

ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من

می سپردم که مراقب باش جنس این جام بلور است

پراز عشق و غرور است .مبادا بازیچه شود .

می شکند.


 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()