❤Love Music❤

چرا حرفاشو باور نکردم...

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..



ღاگه دوست داری بقیه اش رو بخونی اینجا کلیک کنღ
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


عشق واقعی...

 

نخ داخل شمع از شمع پرسید:

چرا وقتی من میسوزم تو هم آب میشی؟

شمــــع گــــــــفت مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من اشک نریز

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


 

عشق

آدم را به جاهای ناشناخته می برد

مثلا

به ایستگاه های متروک

به خلوت زنگ زده ی واگن ها

به شهری که

فقط آن را در خواب دیده...

وقتی عاشق شدی

ادامه ی این شعر را

تو خواهی نوشت...

 

((هر کی فکر میکنه آنقدر عشق رو درک میکنه

که میتونه واسه این دکلمه یه ادامه بنویسه

لطف کنه و تو دل نوشته ها واسه من بنویسه...))

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


و اما این بار...

 
این بار دلم
نه براے آدمے ...
نه براے ملکے ...
نه براے عشقے ...
نه براے چیزے ...

که دلم براے خودم تنگ شده است
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


من و تو...

من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه

 
   
   


چراغ خنده‌هامون خیلی وقته سوت و کوره
من و تو.. من و تو .. من و تو..
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه‌هاییم ، هم صدای بی صداییم

نشستیم خیلی شب‌ها قصه گفتیم از قدیما
یه عمره وعده‌ها افتاده از امشب به فردا
تمام وعده‌ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
دیگه هیچی نمی‌مونه برای گفتن ما
من و تو.. من و تو .. من و تو..
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه‌هاییم ، هم صدای بی صداییم

گل‌های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه
گل‌های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اون‌هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من و تو.. من و تو.. من و تو.. من و تو..

شاعر: اردلان سرفراز

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


چشمان رنگی من

"دل نوشته ای از خودم"

می نویسم...

می نویسم تا بدانی چه گذشت آنروز ها...

آن روز فراق و جدایی,آن آن روزی که چشمانم در انتظار چشمانش با آسمانها پرواز کرد اما اما چشمانش را نیافت...

پرنده بود اما...

 

 


ღاگه دوست داری بقیه اش رو بخونی اینجا کلیک کنღ
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


شانه های تو...

سر بروی شانه های مهربانت میگذارم

عقده ی دل میگشایم گریه ی بی اختیارم

از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


غرور بیجا

تقدیم به دوست عزیزم نسیم

این داستان واقعی ایه و بخشی از زندگی یه نفره...

یک روز وقتی عروسی بودم منو دید و عاشقم شد اما من نسبت بهش بی توجه بودم چون شنیده بودم هر چند نسبت به پسر ها بی توجه باشی اونا بیشتر بهت توجه میکنند همین طور هم شد خونه مون تقریبا نزدیک هم بود تو تمام عروسی هایی که میرفتم اون اونجا بود هرجا که میرفتم اون دنبالم میکرد و من هم حتی یک نگاه ساده هم بهش نمیکردم هر روز می اومد دم در خونه مون و منو نگاه میکرد ۲ سال تمام بدین ترتیب گذشت تا اینکه یک روز دوستم بهم گفت برای اینکه بیشتر بهت توجه کنه برو به پدر و مادرش بگو که مزاحمم میشه منم همین کارو کردم و این کارو سپردم دست عمه ام و بهشون زنگ زد تو خونه شون غوغا به پا شد صدای دعوا از دور می اومد داشتم از کاری که میکردم پشیمان میشدم اما دوستم بهم اهمیت نداد پسری که ۲ سال عمرش را برای من گذاشت اینجوری بهش جواب بدم واقعا گناه بود اما احساس میکردم بیشتر مورد توجهش قرار میگیرو یک روز عروسی یکی از فامیلهایم دعوت بودم اونم اونجا بود بازم نگاهم میکرد اما نگاهش یه جوری بود مثل گذشته نبود اخه من تو این دو سال به نگاه هاش عادت کرده بودم هیچوقت اونجوری نبود کم کم نگاه هاش از من کم شد تا این که اصلا نگاهم نمیکرد پسر خوبی بود اما نمیدونم چرا اینطوری شده بود داشتم میمردم میخواستم بهش بگم که منم بهش عادت کردم به نگاه هاش عادت کرد اما نمیتونستم چون غرورم اجازه نمیداد یک بار تو رقص کردی خواستم برم دستشو بگیرم اما اون زود بیرون اومد و بیتوجهی کرد دلم میخواست گریه کنم پشیمان بودم از کاری که کرده بودم اما فایده ای نداشت دیگه نمی اومد دم در خونه مون . 

یک روز که لا خونوادمون عروسی بودیم اون اونجا بود احساس میکردم که داره نگام میکنه از خوشحالی داشتم پر در می آوردم  اما نگاهش به دختری بود که کنار من نشسته بود بعد از غذا رفتم پیش اون دختر فهمیدم که اون دوست دخترشه و خیلی هم دوستش داره بهش گفتم تا حالا اون پسر بهت نگفته فرقت با بقیه چیه اون دختر گفت :آره گفته که تو غرور بیجا نداری دلی عاشق داری که باهات صادقه و من تا آخر عمر دوست دارم بهش گفتم پس قدرشو بدون و هیچ وقت به حرف بقیه گوش نده و غرور بیجا رو بکار نبر تا ...حرفمو قطع کردم و رفتم اشک تو چشام جمع شد و برای خودم متاسف شدم و باصدای بلند گجریه کردم تا دیگران بدونند چقدر دوسش داشتم اما افسوس که غرور بیجای من و حرفای دیگران و سادگی من باعث شد تا اولین کسی را که از ته دل دوست دارم رو از دست بدم من اینگونه بودم و اینطور شدم پس عبرت بگیرید از داستان زندگی من..

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


Love & Ego


Love &Ego


بعضی وقتها عشق بری یک لحظه هست بعضی وقتها عشق



ما
روزی از روزها جزیره ای بود.

 

.جاییکه همه احساسات اونجا زندگی می کردند.


روزی طوفانی شدید در دریا رخ داد.


و جزیره داشت زیر آب می رفت


هر احساسی ترسیده بود الا عشق


یک قایق برای فرار ساخت.


همه احساسها سوار قایق شدند..

 

 
تنها یکی از آنها ترک کرد


..عشق پیاده شد ببیند اون چه کسی است؟


آن غرور بود.



عشق تلاش کرد و تلاش کرد اما غرور هیچ تکانی نخورد.


آب بالاتر می اومد.

 

همه از عشق می خواستند که ولش کنه و سوار قایق بشه اما عشق برای

 

 

عشق ساخته شده.


بالاخره همه احساسها فرا کردند و عشق با غرور در جزیره مردند.


عشق بخاطر غرور مرد!.

 

 

بنابراین غرور را بکش و عشق را نجات بده ...

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


شکستن غرور

 

ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من

می سپردم که مراقب باش جنس این جام بلور است

پراز عشق و غرور است .مبادا بازیچه شود .

می شکند.


 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


داستان ما

من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم و تو ؛ غرورت

را بیشتر از من ، حالا اما …. بگذریم نه چیزی از غرور

تو مانده نه از دوست داشتن من ... !!!


 این هست داستان من و تو....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....
لبخند بزنید

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


تخت مرگ

مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!! عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند . این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند ٬ قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند . روز موعود فرا رسید عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد؟؟؟؟!!!!!!!


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه  اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


 

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟
به چشمانش خیره شدم، قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کردم، روزی دیگر که او را دیدم، آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو…! ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود، به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری…!
می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم، ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از خداحافظی…!
وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود، وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم، تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم…

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


بی وفایی

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت. نه فقط از خود، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت.او از همه نفرت داشت الا دلداده اش. روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند، آن روز روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.و دختر آسمان را دید و زمین را ،رودخانه ها و درختها را، آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست.دلداده اش  به دیدنش آمد و شادمانه از دختر پرسید: بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام. دختر وقتی که دید پسر نابینا است، شوکه شد! دختر برخود لرزید و به زمزمه با خود گفت :این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند؟ دلداده اش هم نابینا بود. بنابراین در پاسخ گفت: متاسفم، نمی توانم باهات ازدواج کنم، آخه تو نابینایی. پسر در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، سرش را پایین انداخت و از کنار دختر دور شد، بعد رو به سوی دختر کرد و خداحافظی کرد در حالی که در قلبش زمزمه میکرد : “مراقب چشمان من باش“!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


اشک معلم...

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


هیچوقت زود قضاوت نکن!!!

 

 

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


تولدت مبارک

 

 

http://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپ

عزیز دلم تولدت رو بهت تبریک یگم

و چون میدونم این اس ام اس رو خیلی دوست

داری تقدیم به تو میکنم

http://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپ

 

 

خدای اطلسی ها با تو باشد * پناه بی کسی ها با تو باشد * تمام لحظه های خوب یک عمر* بجز دلواپسی ها با تو باشد *

تولدت مبارک

 

 

http://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از 

خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپ

 

 

 

******************

صدای یک پرواز

فرود یک فرشته

آغاز یک معراج

و شروع یک زندگی

تولدت مبارک

http://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپ

 

تولد بهترین سنت مبارک

http://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپ

 

پیشاپیش از همین الان توی این شب مهتابی تولدت رو بهت تبریک میگم

http://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپ

 

http://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپ

 

 

 

 

 

عزیز دلم این ها همه مقدمه چینی بود...؟

 

مبارک بادت این روز جهانی

که نوشیدی شراب زندگانی

بدنیا آمدی لپّت تپل بود

ولیکن معده ات همواره شل بود ! :)

تولدت مبارک

 


 



 

داری 16 ساله میشی قبل از فوت کردنشون آرزوهاتو بکن..؟

 

 

 اینم کادوت عزیزم

و آخر کلام

از طرف کسی که از او انتظارتبریک داری!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


عاقبت چت و قرار های گرگه

 

 

 

 

گرگه بعد از کلی جستجو IDشنگول و منگول و گیر میاره و بعد کلی چت کردن باهاشون قرار میذاره...و وقتی میره سرقرار میبینه چوپان دروغگو اومده!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


تو ...

 

 

 

میدونی تو چی هستی؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

   مثل یه تصادف وحشتناک که کشته و مرده های زیادی داری!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


 

 

با قدرت
 فکرتان 40 سال جوان تر شوید !!

قانون زندگی قانون باورهاست .باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است .توانمندی یک انسان را باورهای او تعیین می‌کند .

                                                 در ادامه...


ღاگه دوست داری بقیه اش رو بخونی اینجا کلیک کنღ
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


با 68 ثانیه تمرکز به آرزوی خود برسید

 

در نگاه اول شاید این عدد ۶۸ ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد.۶۸ ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد می گویند که تمرکز به مدت ۶۸ ثانیه هیچ کاری ندارد!؟
 

ღاگه دوست داری بقیه اش رو بخونی اینجا کلیک کنღ
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


رسم زمانه

 به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می

تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


معنای عشق

خداوندا!


به هر آنکس که دوست میداری،بیاموز


که عشق از زندگی کردن برتر است و


به هر آنکس که بیشتر دوست میداری،


بچشان که دوست داشتن ازعشق والاتراست.

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


ابراز محبت

هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده

دست کسی را به گرمی بفشارید.

گاندی

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


دوست واقعی

وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد.

«امرسون»

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


بارانی

امشب هوا بارانی است

هزاران ماه از آسمان

به زمین می آیند در قطره های باران...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


حسرت

 

آن روز که بچه ها بزرگ شدند

من کودکانه

کودکی ام را

در دستانم فشردم

اما

در دستانم چیزی جز حسرت نماند!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


چرا...

من نمیدانم که چرا می گویند

               اسب حیوان نجیبی است 

                                         و کبوتر زیباست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و چرا در قفس هیچکس کرکس نیست؟

             گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟

                                        چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()