❤Love Music❤

ستاره سوزناک

 

 

آن ستاره کم نور دور افتاده که چون شمعی آهسته آهسته از درخشندگی و روشنایی اش کاسته می شود ستاره عمر من است ستاره ایست که مدتها دل و دیده ام را روشن ساخت تا تو را ببینم و به عشق و وفای تو دل خوشدارم...ولی افسوس که آن ستاره, زحمت بیهوده کشید چون تو هرگز به بالین دل رنجور من نیامدی تا چون غمام بگویم...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


نگاه جانسوز

 

 

 ((....نگاه تو آخرین

نشانه حیات و مظاهر زندگی...))

...یک بشر زنده را از دل من محو کرد و عمر کوتاهم را با شکنجه همراه نمود از تو میخواهم...

...بتو التماس میکنم دیگر به من نگاه

نکنی؟))

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


چیز های بی ارزش رو رها کن!!!

 

 

 

 

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۵/۲ دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

 

بقیه در ادامه مطلب


ღاگه دوست داری بقیه اش رو بخونی اینجا کلیک کنღ
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


داستان آموزنده

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

 

 

  بعد ازخواندن ادامه داستان سخن زیر برایتان جذاب تر میشود

 
                                                  
همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته باشید
   و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...
 

ღاگه دوست داری بقیه اش رو بخونی اینجا کلیک کنღ
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()


امتحان عشق...؟؟

روزی روزگاری در زمان های قدیم دختری بسیار زیبا نزد داریوش کبیر میرود و به او پیشنهاد می کند که با وی ازدواج کند داریوش ابتدا کمی درنگ می کند بعد در پاسخ می گوید:تو دختر بسیار زیبایی هستی و من خود را لایق تو نمیبینم,من برادری دارم که بسیار زیبا تر و بهتر از من است و ثروت بسیاری دارد و به پشت سر دختر اشاره میکند و میگوید پشت سرت است دختر برمیگردد اما کسی را در نگاه جستجو گرانه ی خود نمیابد. رو به داریوش میکند و میگوید من کسی را نمی بینم داریوش پوزخندی به او تحویل داده و میگوید تو لیاقت همسری مرا نداری اگر واقعا مرا دوست داشتی به پشت سرت نمی نگریستی...

                                              

           


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()