❤Love Music❤

امتحان عشق...؟؟

روزی روزگاری در زمان های قدیم دختری بسیار زیبا نزد داریوش کبیر میرود و به او پیشنهاد می کند که با وی ازدواج کند داریوش ابتدا کمی درنگ می کند بعد در پاسخ می گوید:تو دختر بسیار زیبایی هستی و من خود را لایق تو نمیبینم,من برادری دارم که بسیار زیبا تر و بهتر از من است و ثروت بسیاری دارد و به پشت سر دختر اشاره میکند و میگوید پشت سرت است دختر برمیگردد اما کسی را در نگاه جستجو گرانه ی خود نمیابد. رو به داریوش میکند و میگوید من کسی را نمی بینم داریوش پوزخندی به او تحویل داده و میگوید تو لیاقت همسری مرا نداری اگر واقعا مرا دوست داشتی به پشت سرت نمی نگریستی...

                                              

           


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط رکسانا ♪♪دل نوشته ()