چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟
به چشمانش خیره شدم، قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کردم، روزی دیگر که او را دیدم، آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو…! ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود، به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری…!
می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم، ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از خداحافظی…!
وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود، وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم، تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم…

/ 4 نظر / 7 بازدید
اسما

[ناراحت][ناراحت]

نسیم

جذاب نیس عالیییییییییییییییییییییه.

سوگند (پرشان)

چرا بعضی آدما نمیدونن بعضی وقتها خداحافظ یعنی: "نذار برم" یعنی برم گردون، سفت بغلم کن، سرمو بچسبون به سینه ات و بگو : "خداحافظ و زهرمار " بیخود کردی میگی خداحافظ مگه میذارم بری؟ مگه الکیه! چرا نمیفهمن نمیخوای بری ؟!! چرا میذارن بری ؟